در خصوص آزادی | طالبوف عبدالرحیم
اگر واقعاً آزادی این است که هرکس هر فضولی میخواهد بکند؛ قطاعالطریق، هر قافلهای را میخواهد بزند؛ اَلواد، هرچه میخواهد بقاپد؛ اشرار بزند، بکشد، بچاپد؛ هر بیسواد هرچه به خیالش بیآید از تهمت و افترا، بنویسد؛ رَجّاله، جمع شود و هرچه میخواهد بگذارد، هرچه میخواهد بردارد؛ یا سَلَّمنا، تجار و علماء، مجلس کنند هرچه عقلشان گنجید برای مردم چون کلمات آسمانی واجبالاذعان شمارند، متمرّد را بگیرند، ببندند، تنبیه نمایند؛ به این بیلجامیِ وحوش، و هرج و مرج دهشتانگیز، میتوان همدیگر را تهنیت گفت؟ و چراغانی نمود؟ یا باید تا زود است، سر خود را گرفته به در رفت و به امنی گریخت.
اگر حریّت، عبارت از آزادی طبیعی است که عموم ابنای بشر بالطبع و الخلقه در جمیع افعال و اقوال خود، آزاد و مختار است و جز آمر او، یعنی ارادۀ او، مانع قول و فعل او نیست و آفریدگار، در خارج، قوهای که بتواند مانع او بشود نیآفریده، آن آزادیِ ما را، احدی قدرت تصرف نمودن ندارد تا چه رسد به گرفتن و دادن. خوانندۀ محترم این سطور میتواند بیتأمل دریابد که این آزادی همیشه با او هست و بوده است و خواهد بود و از تحتِ امرِ گرفتن و دادن بیرون است. باز معلوم نشد که آزادیِ داعی و جد و سرور ما چیست؟
بلی، این آزادی یک تنخواه روحانی عمومی بود که افراد سکنۀ ایران متدرّجاً جمع کرده در مخزنی که ملّت نام داشت، انباشته بودند، مشترکاً با آن تنخواه تجارت مینمودند. نقود این تنخواه عبارت بود از طلای صحیح العیارِ شرف و معرفت و نقرۀ مسکوکِ ناموس و ادب. این تنخواه مقدس بود. یعنی کسی در او حیف و میل و خیانت نمیکرد و اگر کسی از افراد سکنه میخواست قسمت یا سهم خود را بگیرد، یعنی شرف خود را به دیگری بدهد و مشغول کار پست فطرتان باشد، یا تحصیل معارف نکند، یا نقود ناموس و ادب خود را در ملاهی و مناهی صرف نماید، او را مانع میشدند و عقوبت شدیده میدادند، فقط با این ثروت عمومی هر کس میتوانست تحصیل شرف و معرفت و ناموس و ادب نماید، یعنی تنخواه را به عین او میشد مبادله نمود و هرکس هرچه تحصیل میکرد عاید مخزن عمومی میگشت...
... باز برگردیم به آزادی خودمان و ببینیم که آن شرف و ناموس و ادب را که به ما مسترد نمودند، کی و که از ما گرفته بود، کدام تنبل و کاهلی و مغروری سبب مغضوبی ما شد که از این ثروت روحانی منفک شدیم و به این ذلت و نکبت تاریخی قرون متعدده مبتلا گشتیم؟
جواب همۀ اینها را مورخین بیغرض برای اخلاف مسعود ما تذکره میکنند. بنده علیالنقد به اشارۀ جزیی اکتفا میکنم که چهارسال بعد از جلوس ناصرالدین شاه یعنی بعد از امیرکبیر شهید، پولیتیک درباری و استقلال ارباب اقتدار مقتضی شد که رجال عاقل و کافی از مرکز دور و امارده و جهال بازاری شریک با شاهد عیش و سرور گردید که نه در اندرون استعداد ارائه خطایی و نه در خارج اقتدار احداث آشوب یعنی کار صوابی داشته باشد... محض اینکه در بازار تجارت ملت، عوض ثروت منهوبه، اسباب مبادله در میان باشد، شهرَوایِ تملق، خیانت، بیدیانتی و دنائت و رذالت را به انبار خزانۀ سوء اخلاق، بیشتر از حد لزوم سکه زدند و ریختند و همین کفایت غارت و تاراج ثروت روحانی ملت رامع، شیئی زائد در ثروت جسمانی ملت ما مُجری و معمول داشتند. طلای فلزی مملکت، یکجا کان لم یکن معدوم، و نقرۀ موجود را بانحاس خالص عوض نمودند، تا اینکه فقر روحانی و جسمانی ملت ایران به حدی رسید که در تاریخ امم تاکنون هیچ قلم نظیر او را رقم ننموده.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
اگر واقعاً آزادی این است که هرکس هر فضولی میخواهد بکند؛ قطاعالطریق، هر قافلهای را میخواهد بزند؛ اَلواد، هرچه میخواهد بقاپد؛ اشرار بزند، بکشد، بچاپد؛ هر بیسواد هرچه به خیالش بیآید از تهمت و افترا، بنویسد؛ رَجّاله، جمع شود و هرچه میخواهد بگذارد، هرچه میخواهد بردارد؛ یا سَلَّمنا، تجار و علماء، مجلس کنند هرچه عقلشان گنجید برای مردم چون کلمات آسمانی واجبالاذعان شمارند، متمرّد را بگیرند، ببندند، تنبیه نمایند؛ به این بیلجامیِ وحوش، و هرج و مرج دهشتانگیز، میتوان همدیگر را تهنیت گفت؟ و چراغانی نمود؟ یا باید تا زود است، سر خود را گرفته به در رفت و به امنی گریخت.
اگر حریّت، عبارت از آزادی طبیعی است که عموم ابنای بشر بالطبع و الخلقه در جمیع افعال و اقوال خود، آزاد و مختار است و جز آمر او، یعنی ارادۀ او، مانع قول و فعل او نیست و آفریدگار، در خارج، قوهای که بتواند مانع او بشود نیآفریده، آن آزادیِ ما را، احدی قدرت تصرف نمودن ندارد تا چه رسد به گرفتن و دادن. خوانندۀ محترم این سطور میتواند بیتأمل دریابد که این آزادی همیشه با او هست و بوده است و خواهد بود و از تحتِ امرِ گرفتن و دادن بیرون است. باز معلوم نشد که آزادیِ داعی و جد و سرور ما چیست؟
بلی، این آزادی یک تنخواه روحانی عمومی بود که افراد سکنۀ ایران متدرّجاً جمع کرده در مخزنی که ملّت نام داشت، انباشته بودند، مشترکاً با آن تنخواه تجارت مینمودند. نقود این تنخواه عبارت بود از طلای صحیح العیارِ شرف و معرفت و نقرۀ مسکوکِ ناموس و ادب. این تنخواه مقدس بود. یعنی کسی در او حیف و میل و خیانت نمیکرد و اگر کسی از افراد سکنه میخواست قسمت یا سهم خود را بگیرد، یعنی شرف خود را به دیگری بدهد و مشغول کار پست فطرتان باشد، یا تحصیل معارف نکند، یا نقود ناموس و ادب خود را در ملاهی و مناهی صرف نماید، او را مانع میشدند و عقوبت شدیده میدادند، فقط با این ثروت عمومی هر کس میتوانست تحصیل شرف و معرفت و ناموس و ادب نماید، یعنی تنخواه را به عین او میشد مبادله نمود و هرکس هرچه تحصیل میکرد عاید مخزن عمومی میگشت...
... باز برگردیم به آزادی خودمان و ببینیم که آن شرف و ناموس و ادب را که به ما مسترد نمودند، کی و که از ما گرفته بود، کدام تنبل و کاهلی و مغروری سبب مغضوبی ما شد که از این ثروت روحانی منفک شدیم و به این ذلت و نکبت تاریخی قرون متعدده مبتلا گشتیم؟
جواب همۀ اینها را مورخین بیغرض برای اخلاف مسعود ما تذکره میکنند. بنده علیالنقد به اشارۀ جزیی اکتفا میکنم که چهارسال بعد از جلوس ناصرالدین شاه یعنی بعد از امیرکبیر شهید، پولیتیک درباری و استقلال ارباب اقتدار مقتضی شد که رجال عاقل و کافی از مرکز دور و امارده و جهال بازاری شریک با شاهد عیش و سرور گردید که نه در اندرون استعداد ارائه خطایی و نه در خارج اقتدار احداث آشوب یعنی کار صوابی داشته باشد... محض اینکه در بازار تجارت ملت، عوض ثروت منهوبه، اسباب مبادله در میان باشد، شهرَوایِ تملق، خیانت، بیدیانتی و دنائت و رذالت را به انبار خزانۀ سوء اخلاق، بیشتر از حد لزوم سکه زدند و ریختند و همین کفایت غارت و تاراج ثروت روحانی ملت رامع، شیئی زائد در ثروت جسمانی ملت ما مُجری و معمول داشتند. طلای فلزی مملکت، یکجا کان لم یکن معدوم، و نقرۀ موجود را بانحاس خالص عوض نمودند، تا اینکه فقر روحانی و جسمانی ملت ایران به حدی رسید که در تاریخ امم تاکنون هیچ قلم نظیر او را رقم ننموده.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر