از مناجاتنامه | خواجه عبدالله انصاری

روزۀ تطوع صرفۀ نان است.
نماز تهجد، کار پیرزنان است.
حج کردن تماشای جهان است.
نان دادن کار جوانمردان است.
دلی بدست آر که کار، آن است.
اگر بر روی آب روی، خسی باشی و اگر به هوا پری، مگسی باشی، دلی بدست آر تا کسی باشی.

ترس و دموکراسی | شیخ محمد خیابانی

 

می‌ترسم!

این شرم‌آگین‌ترین اعترافی است که یک مرد بتواند در پیش وجدان خودش به زبان بیآورد...

«می‌ترسم» اصطلاح و فرمول پست‌ترین درکۀ انخفاض و سقوط قوای معنویۀ یک فرد بشری است.

ترس، بدترین احتراص و شوم‌ترین هیجانی است که موجود انسانی می‌تواند در سرشت خود داشته باشد.

ترس، مرد را از همۀ شئون رجلیت و مزایای فتوت لخت کرده، او را در اسفل مراتب مسکنت با ادنی‌ترین حیوانات، همسنگ و همپایه قرار می‌دهد.

افراد ترسو، یعنی پیرمردان، زنان و پسران خائف و بی‌جرأت، طبعاً یک هیئت اجتماعیه، یک جماعت، یک ملت ترسو بار می‌آوردند.

یک ملت ترسو، بزودی در چنگال یک مستبد ستمگر، گرفتار می‌آید.

برای گذاردن طوق رقیّت و بندگی بر گردن بردبار یک ملت ترسو، بیدادگران تردست و فرعون‌های بیرحم و مروت، با کمال آشنایی پیدا میشوند و با سهولت تمام بر مرام خود نائل می‌گردند.

ترس، در کمترین درجۀ شئامت و مضرت، مایۀ تکثیر آلام واکدار بوده، در درجات بالاتر یا خود مستقیماً تولید مصائب می‌کند و یا بشکل یک احتراص مسلولی و زندگانی بر باد ده، تجلی نموده، آسایش و استراحت عادی و معنوی را بکلی از شخص سلب می‌نماید. قوای فکریه، عقل و ذکاوت مرد را دچار فلج می‌سازد و قوای جسمانی بفوریت از کار می‌افتد. در پیکری که مظهر جلوه‌نمایی یک تندرستی و مصور نمایش یک ذکاوت و فراست انسانی بود، ترس، رنگِ پریده و خونِ افسردۀ یک هیکل جامد، و بی‌شعوری و بی‌اختیاری و بی‌حرکتیِ یک طیف و مغلوبی را پدیدار می‌گرداند.

آثار ترس در بنیۀ ملت‌ها هم چنین است. آنچه ترس در ابدان افراد بعرصۀ ظهور می‌آورد، در کتلۀ جماعت‌ها نیز احداث و ایجاد کرده، قواء معنویه و اجتماعیه را نیست و نابود می‌سازد. یک ملت را که در حد ذات خود، یک قوۀ عظیم مغلوبیت‌ناپذیر است، به یک هیچیِ محض، یک عدم صرف، مبدل می‌سازد.

ترس بزرگترین دشمنِ تعالی و ترقی و تکامل و تجدد است؛ ترس، خصم بی‌امان بشریت است. جائی که ترس است، از فضایل و مزایای بشریت چیزی نیست. اگر باید انسان بود، اگر لازم است شرافت انسانیت داشت، نباید ترسید.

«نباید ترسید» بازپسین درجه است که بتوان در آن حیثیت و شرافتی را از عوالم بشریت هنوز نگهداری نمود. ولی نترسیدن کافی نیست. باید جرأت، شجاعت داشت؛ باید پردل بود.

جرأت، یک جرأتِ مسلح با تدبیر و شجاعت، یک شجاعتِ دوربین و دوراندیش، ولی یک جرأت و شجاعتِ فداکار و پر حرارت، برعکس ترس و واهمه، ناجی ملت‌هاست.

آنچه را که ترس در تخریب اساس ملیت، آزادی و بشریت بکار می‌برد، شجاعت، در تشیید و تحکیم، در صیانت و محافظت همان اساس‌ها بکار می‌اندازد.

دو نوع شجاعت است: یک شجاعت عادی و یک شجاعت معنوی. شجاعت عادی عبارت از استحقار خطر و تهلکه است؛ که عالی‌ترین درجۀ آن را «استحقارِ موت» می‌نامیم؛ زیرا که موت اعظم خطرات است و هیچ کس، هرگز دو مرتبه معروض آن خطر نخواهد شد. شجاعتِ مادی ملکه است که می‌توان اکتساب نمود و بواسطۀ ریاضت و ورزش بر مقدار آن افزود. بواسطۀ ورزش بشجاعت مادی، اعضاء بدن ما، به اعتدال دائمی عادت می‌گیرند که در مقابل هر خطر کوچکی، از هر مهلکۀ معمولی، دچار اختلال و تزلزل نشوند.

شجاعت معنوی، عبارت از حاکمیت و تسلط مرد است نسبت به احتراصات خود.

کسی که تابع هوا و هوس احتراصات ردیئه و بطور عموم محکوم نفس اماره خویشتن نیست، شجیع و جسوز است.

اغلب اوقات نمی‌توان بر قوانین جابرۀ طبیعت غلبه جست. ولی مردان توانا بر نفس خودشان فرمانفرمایی می‌کنند، زخم می‌خورند، خونشان می‌چکد، می‌میرند ولی نمی‌ترسند و این گونه مردها شکست‌ناپذیر هستند.

این شجاعت، یک فضیلت است، نتیجۀ یک محاکمۀ منطقی است. اثر عزم و اراده، جلوۀ یک تصمیم اختیاری است.

چون نباید بترسم، نمی‌خواهم بترسم، و نمی‌ترسم. این است قرار و تصمیم مرد شجیع و در مقابل این تصمیم هیچ قوه‌ای از قوای معلومۀ بشری و طبیعتی، فائق و غالب نیست.

شجاعت معنوی، چنانچه گفتیم، بسته به عزم و تصمیم است و بنابراین «وقت» دارد، ساعتی که این وقت را معین می‌دارد همانا حس شرافت و عزت نفس ماست. همینکه حرکت شخص، عمل او ترس نامیده خواهد شد، همان وقت است که شجاعت او انفلاق و انفجار نموده، ترس را رد و مضمحل سازد.

ملت‌های دلیر باید شجاعت خودشان را در تامین آسایش بشر و ترقی و تکامل دموکراسی بکار وادارند و نترسند.

در خصوص آزادی | طالبوف – عبدالرحیم

اگر واقعاً آزادی این است که هرکس هر فضولی می‌خواهد بکند؛ قطاع‌الطریق، هر قافله‌ای را می‌خواهد بزند؛ اَلواد، هرچه می‌خواهد بقاپد؛ اشرار بزند، بکشد، بچاپد؛ هر بیسواد هرچه به خیالش بیآید از تهمت و افترا، بنویسد؛ رَجّاله، جمع شود و هرچه می‌خواهد بگذارد، هرچه می‌خواهد بردارد؛ یا سَلَّمنا، تجار و علماء، مجلس کنند هرچه عقلشان گنجید برای مردم چون کلمات آسمانی واجب‌الاذعان شمارند، متمرّد را بگیرند، ببندند، تنبیه نمایند؛ به این بی‌لجامیِ وحوش، و هرج و مرج دهشت‌انگیز، می‌توان همدیگر را تهنیت گفت؟ و چراغانی نمود؟ یا باید تا زود است، سر خود را گرفته به در رفت و به امنی گریخت.
اگر حریّت، عبارت از آزادی طبیعی است که عموم ابنای بشر – بالطبع و الخلقه – در جمیع افعال و اقوال خود، آزاد و مختار است و جز آمر او، یعنی ارادۀ او، مانع قول و فعل او نیست و آفریدگار، در خارج، قوه‌ای که بتواند مانع او بشود نیآفریده، آن آزادیِ ما را، احدی قدرت تصرف نمودن ندارد تا چه رسد به گرفتن و دادن. خوانندۀ محترم این سطور می‌تواند بی‌تأمل دریابد که این آزادی همیشه با او هست و بوده است و خواهد بود و از تحتِ امرِ گرفتن و دادن بیرون است. باز معلوم نشد که آزادیِ داعی و جد و سرور ما چیست؟
بلی، این آزادی یک تنخواه روحانی عمومی بود که افراد سکنۀ ایران متدرّجاً جمع کرده در مخزنی که ملّت نام داشت، انباشته بودند، مشترکاً با آن تنخواه تجارت می‌نمودند. نقود این تنخواه عبارت بود از طلای صحیح العیارِ شرف و معرفت و نقرۀ مسکوکِ ناموس و ادب. این تنخواه مقدس بود. یعنی کسی در او حیف و میل و خیانت نمی‌کرد و اگر کسی از افراد سکنه می‌خواست قسمت یا سهم خود را بگیرد، یعنی شرف خود را به دیگری بدهد و مشغول کار پست فطرتان باشد، یا تحصیل معارف نکند، یا نقود ناموس و ادب خود را در ملاهی و مناهی صرف نماید، او را مانع می‌شدند و عقوبت شدیده می‌دادند، فقط با این ثروت عمومی هر کس می‌توانست تحصیل شرف و معرفت و ناموس و ادب نماید، یعنی تنخواه را به عین او می‌شد مبادله نمود و هرکس هرچه تحصیل می‌کرد عاید مخزن عمومی می‌گشت...
... باز برگردیم به آزادی خودمان و ببینیم که آن شرف و ناموس و ادب را که به ما مسترد نمودند، کی و که از ما گرفته بود، کدام تنبل و کاهلی و مغروری سبب مغضوبی ما شد که از این ثروت روحانی منفک شدیم و به این ذلت و نکبت تاریخی قرون متعدده مبتلا گشتیم؟
جواب همۀ اینها را مورخین بیغرض برای اخلاف مسعود ما تذکره می‌کنند. بنده علی‌النقد به اشارۀ جزیی اکتفا می‌کنم که چهارسال بعد از جلوس ناصرالدین شاه یعنی بعد از امیرکبیر شهید، پولیتیک درباری و استقلال ارباب اقتدار مقتضی شد که رجال عاقل و کافی از مرکز دور و امارده و جهال بازاری شریک با شاهد عیش و سرور گردید که نه در اندرون استعداد ارائه خطایی و نه در خارج اقتدار احداث آشوب یعنی کار صوابی داشته باشد... محض اینکه در بازار تجارت ملت، عوض ثروت منهوبه، اسباب مبادله در میان باشد، شهرَوایِ تملق، خیانت، بیدیانتی و دنائت و رذالت را به انبار خزانۀ سوء اخلاق، بیشتر از حد لزوم سکه زدند و ریختند و همین کفایت غارت و تاراج ثروت روحانی ملت رامع، شیئی زائد در ثروت جسمانی ملت ما مُجری و معمول داشتند. طلای فلزی مملکت، یکجا کان لم یکن معدوم، و نقرۀ موجود را بانحاس خالص عوض نمودند، تا اینکه فقر روحانی و جسمانی ملت ایران به حدی رسید که در تاریخ امم تاکنون هیچ قلم نظیر او را رقم ننموده.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
پشتکی به بیابان ایران

بطریق کنایه شرحی از ایران خودتان شکایت فرموده بودید. حق به جانب ذات عالی است. من بنده هم اوقات توقف اسلامبول، هرگاه این مملکت خراب را در خواب می دیدم، سراسیمه با کمال وحشت بیدار می شدم و شکرها می کردم که خواب بوده است. ولی بعد از آنکه به ایران آمدم، به طوری گرسنگی کشیدم که سنگ خالی را مائده آسمانی پنداشتم و آن قدر بیخواب ماندم که روی سنگ خارا، خز و دیبا در نظرم آمد. به قدری از مأمورین تعدی دیدم که خوردن صد چوب ناحق و دادن صد تومان جریمه را حکم داودی می دانم. از علما چیزها دیدم که فتوای قتل مظلومی حکم حق و نص حقیقت است. از واعظین و ذاکرین دروغها شنیدم که عنقا و کیمیا را باور کردم و از تجار چندان نفاق و نقار ملاحظه نمودم که به دوستی میش و گرگ پناه بردم... به جان عزیزت، وقتی که داخل این مملکت چهار پنج هزارساله شدید، طوری اسباب فراهم می آید که از خود غافل می شوید و به طوری اوضاع مدنیت را از نظر مبارک می برند که گویا نه در عالم ترقی بوده و نه دولت منظم فرانسه و انگلیس. این قدر در کوچه های ویران، سرگردان و حیران می گذرانید که دیوارچینۀ یک ذرعی، شانزه لیزۀ پاریس می آید... همین قدر عرض می کنم، هیچ واهمه نداشته باشید، دست و پای خودتان را جمع کرده، پشتکی به بیابان ایران بزنید، صعوبتش تا سه چهار ماه است. بعد از آن حضرتعالی هم یکی از مأمورین یا یکی از علما و واعظین و تجار و ذاکرین خواهید شد...
حسنعلی خان امیرنظام       
روز یکشنبه 29 ربیع الاول 1312

اعلامیه میرزا کوچک خان جنگلی

 

فریاد ملت مظلوم ایران!

 

هیچ قومی از اقوام بشر به آسایش و سعادت نایل نمی‌گردد، به سیر در شاهراه ترقی و تعالی موفق نمی‌شود، مگر آنکه به حقوق خویش واقف گشته، ادراک کند که خداوند متعال همۀ آنها را آزاد آفریده و بندۀ یکدیگر نیستند و طوق بندگی را نباید به گردن نهند، همچنین حق ندارند به ابناء نوع خود حاکم مطلق و فعال مایشاء باشند. انبیاء و اولیاء و بزرگان دین و فلاسفه و حکما و سوسیالیستهای سابق و امروزی دنیا که غم‌خواران نوع بشرند، هر یک بنوبۀ خود افراد انسان را از مزایای این حق مشروع طبیعی آگاه ساخته‌اند. مع‌الوصف یکدسته مخلوق که بصورت انسان و به سیرت از هر درنده‌ای بیرحم‌تر و قسی‌القلب‌تراند، بنام‌های مختلف، جهت شهوترانی و آزار انسان‌ها بیرحمانه به ابناء جنس خود مسلط شده، بجان و مال و عِرض و ناموس و تمام هستی وماحصل زندگی و فواید حیاتی آنها دخالت کرده، راحت خویش را در زحمت مردم، بقای خود را در فناء مردم، لذت و کامرانی و تمتعشان را در رنج و ناتوانی مردم دانسته و بالاتر از همه خلقتشان را فوق خلقت سایرین تصور می‌کنند. نه به کتب آسمانی وقعی، نه به قوانین و نصایح انسانها وقری – نه به درماندگان و بیچارگان ترحمی. صفحات تاریخ فجایع اعمالشان را به ما نشان می‌دهد و شواهد حسی کافی است که چه کرده و می‌کنند؛ بیچاره مردم، همان مردمی که از اصول خلقت و حقایق ودایع طبیعت بی‌خبرند و بسان گوسفند خود را تسلیم این ستمکاران جبار نموده، زیر تیغ این جلادان خونخوار، دست و پا می‌زنند و در عالم ذهن، حتی به تصورشان نمی‌آید که روزی ممکن است، سلاسل عبودیت این عزیزان بی‌جهت را گسیخته، از زیر بار اسارت و بندگی این خدایان مصنوعی می‌توان شانه خالی نمود. گاهی از میان این طبقۀ مظلوم و رنج‌کش، یک نفر یا افراد معدود معینی، بمنظور آگاهی سایر مظلومین و تحصیل حقوق مشروعۀ انسانیت و برای قلع ریشه فساد و اعتساف طبقات ستمگر، با تحمل همه نوع مشقت و همه گونه فداکاری قیام می‌کنندکه شاید اصول مساوات و عدالت را اجراء ظلم و تعدی را محو و مظلومین را از قید رقیت نجات دهند.

ایران که یکی از قطعات آسیا و اهالی ایران که یک قوم از اقوام دنیا هستند، سالهاست که در دست استبداد مقامات جور و امراء خودسر و خوانین جاه‌طلب و روساء شهوتران و اربابان بیرحم و مروت، بصورت مخروبه‌ای درآمده که هر ناظر متفکر از دیدن آنهمه منظره‌های اسفناک دچار بهت و حیرت می‌شود. از قرون اخیر، سیاست جهانگیرانۀ همسایگان همسایه‌آزار ما، دولت انگلیس و حکومت جابر تزاری روس، ضمیمۀ مظالم و تجاوزات این خرابه‌های غم‌انگیز، عرض اندام نموده، سهل‌ترین وسیلۀ اسارت این کشور و مردم آن را، همدستی و تقویت سلاطین جور و امراء و بزرگان جبار دانسته، تسلط آنان را به سایرین تایید و تقویت می‌کنند. این قصابان مسلخ ایران، با استفاده از مقاصد همسایگان طماع، آنچه را که در حیطۀ قدرت و توانایی داشتند، دربارۀ زیردستان اعمال نموده، ذره ای از مظالم خودداری نکرده، حال ایران و ایرانی بدین منوال بود تا سال 1324 قمری که عده‌ای از متفکرین و عناصر حساس مطلع و دلسوز که از حقوق ملت و خصوصیات خلقت خود و دیگران آگاه بوده، بنای مطالبۀ حقوق ملی را گذاشتند و آزادی را که حق مشروع همه بود، خواستار شدند، بتدریج انقلاب مشروطیت شروع گردید. محمد‌علیشاه پادشاه مستبد مطلق‌العنان خلع و مجلس ملی تشکیل و احمدشاه به سلطنت دولت مشروطۀ ایران رسید. متاسفانه بعلت عدم تفکر و تعمق پیشقدمان آزادی، همان امراء و خوانین ستمگر مجدداً زمام امور را به لطایف‌الحیل بدست گرفته انقلاب را بنفع خود سوق دادند.

نتیجه آنکه نهضت مقدس و فداکاری ملت، بجای منفعت، مضرت بخشید. در سابق بنام سلطنت مستبده و این بار بنام سلطنت مشروطه، همان سلطه و اقتدار و همان جور و ستم را اعاده دادند. مردم که با احساس هوای آزاد، تا حدی از خواب گران غفلت و جهالت بیدار شده بودند، برای قطع ایادی جابرانه مرتجعین و مستبدین، در لباس مشروطیت، بنای مقاومت گذاشتند. آنها باز به اتکاء قواء همسایگان بمعارضه برخاسته، فجایع خونین سال 1330 را در نقاط شمالی ایران پیش آوردند و دوباره ایرانیان را با حمایت امراء تزاری و کمک‌های باطنی انگلستان، بظلم و تعدی و شکنجه گرفتار ساختند. چیزی نگذشت که عمر زودگذر این تطاول سپری و جنگ بین‌المللی آغاز گشت و هنگام استفادۀ مظلومین این سرزمین فرارسید قسمت بزرگی از احرار و عناصر فداکار ایران، در مناطق مرکزی و غرب و جنوب کشور و عده‌ای از فدائیان گیلان، در جنگل دارالمرز، بضد خائنین و همسایگان متجاوز قیام کردند. شاه ایران که تمام آمال ملی را زیر پا گذاشته بود، بعوض حمایت از مردم و سعی در نجات آنها از گرداب مذلت، با امراء و رجال مرتجع کشور و قواء انگلیس و روس متفق گشته، ملیون را منکوب و بسمت جنگل روی آوردند. خوشبختانه به همت غیورانۀ جوانمردان روس، حکومت ظالمانه نیکلا و همدستانش برچیده شد و جمهوری سویتی برقرار گردید و روایح آزادی از شمال وزیدن گرفت؛ لیکن پنجۀ قاهرانۀ انگلستان، هنوز گلوی این ملت را می‌فشارد. دولت انگلستان با قواء خود و قواء دولت مرتجع ایران، بساط مشروطیت را برچیده و مظالم قرون سابقه را تحت‌الشعاع قرار داد. دولت انگلستان مجلس ملی ما را منحل، حکومت‌های نظامی را در ایالات و ولایات مستقر نموده، قرارداد مشئوم را با دولت ایران در غیاب مجلس منعقد ساخت؛ در صورتی که هیچ قراردادی بدون تصویب مجلس شورای ملی، دارای رسمیت و اعتبار نیست. بعضی از جراید معلوم‌الحال را مزدور خود نموده و آنها را برای مغلطه و ایجاد اشتباه در انظار خارجیان وادار نمود، ملت ایران را از این قرارداد راضی جلوه دهند و با قدرت حکومت نظامی و تهدید دزدان مسلح انگلیس و عده‌ای از ناخلفان ایرانی، شروع به انتخابات نموده، همان نفع‌پرستان قدیم و همان ستمگران مردم‌آزار را به وکالت منتخب نموده، تا حین افتتاح مجلس، بدون تأمل قرارداد را تصویب و قبالۀ مالکیت ایران را تسلیم انگلستان نمایند. شاه غافل را به مهمانی برده، در تلگرافخانه‌ها و پست‌‌خانه‌ها، سانسور گذاشته، در غالب نقاط ایران، اردوهای منظم انگلیسی گذاشته، طرفداران حریت و انتقاد‌کنندگان قرارداد شوم، یعنی فرزندان دلسوز این آب و خاک را اعدام یا حبس و تبعید نموده، تمام موجبات اسارت را مجدداً تهیه نمودند. احرار جنگل که پنج سال و نیم است، با مواجهه به مشقت‌های طاقت‌فرسا در مقابل قواء ظالم انگلیس و ایران، همچنین در مقابل مرتجعین ستمگر و ارباب القاب و مناصب دروغین قیام کرده، با اشد مصائب مقاومت که روزی موفق به نجات طبقات زحمتکش شوند، این نیروی ملی را که زوایای جنگل گیلان، آخرین امید احرار سایر ولایات که مقهور قواء دشمن گردیده، شناخته شده‌اند، مانع و عایق مقاصد خویش دانسته، در مقام محو این قوه برآمدند که آثار فجایع و فضایح تاریخی آنها، قرن‌ها در گیلان باقی خواهد ماند؛ از طرفی دولت انگلیس با سلاح برنده‌اش (تزویر)، روسیۀ آزاد را با فرزندان ناخلفش (طرفداران تزار) بطوری مشغول ساخته که بهیچ یک از مظلومین همجوارشان نتوانستند کمکی بنمایند؛ ولی خداوند قادر متعال که بندگانش را هیچگاه از نظر رأفت دور نمی‌دارد و راضی نمی‌شود که ودایعش را تا ابد، اسیر چنگال قهر ستمکاران ببیند، دست قهرمانان عدالتخواه روسیه را از آستین انتقام بیرون آورد و بدفع شر دشمنان بشریت بفعالیت انداخت؛ باز فرصت بدست ستمکشان ایران افتاد. قوه ملی جنگل، به استظهار کمک و مساعدت عموم نوع‌پروران دنیا و استعانت از اصول حقۀ سوسیالیزم، داخل در مرحلۀ انقلاب سرخ شد و خود را بنام «جمعیت انقلاب سرخ ایران» معرفی می‌نماید و آماده است که در سایۀ فداکاری و از جان گذشتگی، همۀ قوایی را که در ایران برای اسارت این قوم و جامعۀ انسانیت بکار افتاده‌اند، درهم بشکند و اصوات عدالت و برادری را نه تنها در ایران، بلکه در جامعۀ اسلامی توسعه و تعمیم بخشد. مطابق این بیانیه، عموم رنجبران و زحمتکشان ایرانی را متوجه می‌سازد که «جمعیت انقلاب سرخ ایران» نظریاتش را تحت مواد زیر که در تبعیت از آن، بوجه ملزمی وفادار خواهد بود، به اطلاع عموم می‌رساند:

1-    «جمعیت انقلاب سرخ ایران»، اصول سلطنت را ملغی کرده، جمهوری را رسماً اعلان می‌نماید.

2-    حکومت موقت جمهوری، حفاظت جان و مال عموم اهالی را به عهده می‌گیرد.

3-    هر نوع معاهده و قراردادی که بضرر ایران قدیماً و جدیداً با هر دولتی شده، لغو و باطل می‌شناسد.

4-    حکومت موقت جمهوری، همۀ اقوام بشر را یکی دانسته، تساوی حقوق دربارۀ آنان قایل و حفظ شعائر اسلامی را از فرایض می‌دانند.

18 رمضان 1338

 کوچک

پایان کار سلطان محمد خوارزمشاه
از کتاب سیرت جلال‌الدین منکبرنی

چون سلطان از جیحون بگذشت، روی به عراق نهاد و از کنار جیحون به نیشابور آمد و مردم هر روز گوشه‌ای می‌گرفتند. در نیشابور نیز یک ساعت بیش اقامت نکرد، چه رعب در سینه متمکن و هراس در صمیم دل ساکن شده بود. هیچ آرام نداشت...
چون سلطان به عراق رسید از اعمال همدان به مَرجِ دولت‌آباد نزول کرد و روزی چند آنجا بود و قرب بیست هزار از آوارگان دیار و مفلوکان روزگار با وی بودند. ناگاه آواز برخاست و لشکرهای تاتار از جوانب چون دایره بر ایشان محیط شد. سلطان بنفس خود از آن میانه بدرجست. باقی همه علفِ شمشیر شدند. و سلطان به گیلان رفت و از آنجا به کنار بحر قُلزُم (دریای خزر) آمد و بر دیهی از ضیاع آن مقام، مقام کرد. به مسجد حاضر می‌شد و پنج نماز جماعت می‌گزارد و جهت وی قرآن می‌خواندند و او می‌گریست و نذرها می‌کرد و با خداوند سبحانه تعالی عهدها تقدیم میداشت که اگر سلامت یابد عدل کند و از اتباع نفس و میل هوا مجتنب و محترز باشد. تا ناگاه تاتار آن دیه را کسب کرد. علی‌الغفله چون بر دیه هجوم کردند، سلطان در کشتی نشست. کشتی را تیرباران کردند و جمعی در آب رفتند تا مگر سلطان را توانند بازگردانیدن، حق‌تعالی ایشان را غرق کرد و کشتی رهید. و از بسیاران که در آن کشتی بودند شنیدم که گفتند: ما کشتی می‌راندیم و سلطان خود رنجور عظیم بود و ذات‌الجنب بر وی مستولی شده بود. همی‌گریست و می‌گفت: از چندین زمین‌های اقالیم که ملک خود گرفتم، امروز دو گز زمین یافت نخواهد شدن که در آن جا گوری بکاوند و این بدن بلادیده را دفن کنند. پس معلوم شد که دنیا دارِ ساکنان دنیا نیست و اعتماد بر آن جز نتیجۀ جهل و اغترار نه. کهنه رباطیست بر دو طرف او دو در نصب کرده‌اند، چون از یکی درآیند از آن دیگر به در آمدن ضروری بود. یدخل من باب و یخرج من باب. فاعتبروا یا اولی الابصار.
گفتند: آنگه که به جزیره رسید شادیِ تمام بدو راه یافت. تنها و بیچاره و آواره آنجا مانده بود. خیمگکی مختصر جهت وی زده بودند و روز به روز مرض زیاده می‌شد. و در اهل مازندران جمعی بودند که او را به مأکول مدد می‌کردند و التماس و آرزوئی که داشت به وی می‌رسانیدند. یک روز گفت: آرزو دارم که مرا اسبی باشد که گرد بر گرد این خیمه خرامی کند. ملک تاج‌الدین حسن که از جمله سرهنگان او بود و در زمان جلال‌الدین به درجۀ ملوک رسید و جلال‌الدین او را جهت احسان و إنعامی که در حق سلطان کرده بود، بزرگ گردانید، اسبی زرد بدان جزیره فرستاد. و جلال‌الدین در عهد خود، استرآباد به ملکیت بِوِی داد.
فی‌الجمله در این هنگام که آخر عمر بود، حال سلطان بدین مرتبه رسید که شنیدی. وقتی دیگر چنان بود که اختیارالدین، امیر آخر بزرگ سلطان، در مرتبه‌ای بود که سی هزار سوار در حکم او بود و او می‌گفت: اگر خواهم در یکساعت، بی آنکه دیناری زر بخرج کنم، این سی هزار مرد را به شصت هزار رسانم. چه به هر گله اسب که سلطان را در ممالکست بفرستم که از آن گله، چوپانی پیش من آید، در حال سی هزار سوارِ دیگر بر من جمع شود. اکنون مرد عاقل باید که در تفاوت میان این دو حالت نظر کرده، اعتبار کند تا فریفتۀ جهان قدار نشود.
و چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد و هنگام رحلت از این جهان رسید، سهم‌الحشم شمس‌الدین محمود و مقرب‌الدین، مهتر مهتران که مُقدّمِ فراشان بود، مباشرت غسل او کردند و چادری که او را در آن گور نهند، دست نداد. شمس‌الدین محمودِ مذکور، کفن او را بضرورت از پیراهن ساخت و در این جزیره دفن کردند.