پایان کار سلطان محمد خوارزمشاه
از کتاب سیرت جلالالدین منکبرنی
چون سلطان از جیحون بگذشت، روی به عراق نهاد و از کنار جیحون به نیشابور آمد و مردم هر روز گوشهای میگرفتند. در نیشابور نیز یک ساعت بیش اقامت نکرد، چه رعب در سینه متمکن و هراس در صمیم دل ساکن شده بود. هیچ آرام نداشت...
چون سلطان به عراق رسید از اعمال همدان به مَرجِ دولتآباد نزول کرد و روزی چند آنجا بود و قرب بیست هزار از آوارگان دیار و مفلوکان روزگار با وی بودند. ناگاه آواز برخاست و لشکرهای تاتار از جوانب چون دایره بر ایشان محیط شد. سلطان بنفس خود از آن میانه بدرجست. باقی همه علفِ شمشیر شدند. و سلطان به گیلان رفت و از آنجا به کنار بحر قُلزُم (دریای خزر) آمد و بر دیهی از ضیاع آن مقام، مقام کرد. به مسجد حاضر میشد و پنج نماز جماعت میگزارد و جهت وی قرآن میخواندند و او میگریست و نذرها میکرد و با خداوند سبحانه تعالی عهدها تقدیم میداشت که اگر سلامت یابد عدل کند و از اتباع نفس و میل هوا مجتنب و محترز باشد. تا ناگاه تاتار آن دیه را کسب کرد. علیالغفله چون بر دیه هجوم کردند، سلطان در کشتی نشست. کشتی را تیرباران کردند و جمعی در آب رفتند تا مگر سلطان را توانند بازگردانیدن، حقتعالی ایشان را غرق کرد و کشتی رهید. و از بسیاران که در آن کشتی بودند شنیدم که گفتند: ما کشتی میراندیم و سلطان خود رنجور عظیم بود و ذاتالجنب بر وی مستولی شده بود. همیگریست و میگفت: از چندین زمینهای اقالیم که ملک خود گرفتم، امروز دو گز زمین یافت نخواهد شدن که در آن جا گوری بکاوند و این بدن بلادیده را دفن کنند. پس معلوم شد که دنیا دارِ ساکنان دنیا نیست و اعتماد بر آن جز نتیجۀ جهل و اغترار نه. کهنه رباطیست بر دو طرف او دو در نصب کردهاند، چون از یکی درآیند از آن دیگر به در آمدن ضروری بود. یدخل من باب و یخرج من باب. فاعتبروا یا اولی الابصار.
گفتند: آنگه که به جزیره رسید شادیِ تمام بدو راه یافت. تنها و بیچاره و آواره آنجا مانده بود. خیمگکی مختصر جهت وی زده بودند و روز به روز مرض زیاده میشد. و در اهل مازندران جمعی بودند که او را به مأکول مدد میکردند و التماس و آرزوئی که داشت به وی میرسانیدند. یک روز گفت: آرزو دارم که مرا اسبی باشد که گرد بر گرد این خیمه خرامی کند. ملک تاجالدین حسن که از جمله سرهنگان او بود و در زمان جلالالدین به درجۀ ملوک رسید و جلالالدین او را جهت احسان و إنعامی که در حق سلطان کرده بود، بزرگ گردانید، اسبی زرد بدان جزیره فرستاد. و جلالالدین در عهد خود، استرآباد به ملکیت بِوِی داد.
فیالجمله در این هنگام که آخر عمر بود، حال سلطان بدین مرتبه رسید که شنیدی. وقتی دیگر چنان بود که اختیارالدین، امیر آخر بزرگ سلطان، در مرتبهای بود که سی هزار سوار در حکم او بود و او میگفت: اگر خواهم در یکساعت، بی آنکه دیناری زر بخرج کنم، این سی هزار مرد را به شصت هزار رسانم. چه به هر گله اسب که سلطان را در ممالکست بفرستم که از آن گله، چوپانی پیش من آید، در حال سی هزار سوارِ دیگر بر من جمع شود. اکنون مرد عاقل باید که در تفاوت میان این دو حالت نظر کرده، اعتبار کند تا فریفتۀ جهان قدار نشود.
و چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد و هنگام رحلت از این جهان رسید، سهمالحشم شمسالدین محمود و مقربالدین، مهتر مهتران که مُقدّمِ فراشان بود، مباشرت غسل او کردند و چادری که او را در آن گور نهند، دست نداد. شمسالدین محمودِ مذکور، کفن او را بضرورت از پیراهن ساخت و در این جزیره دفن کردند.
از کتاب سیرت جلالالدین منکبرنی
چون سلطان از جیحون بگذشت، روی به عراق نهاد و از کنار جیحون به نیشابور آمد و مردم هر روز گوشهای میگرفتند. در نیشابور نیز یک ساعت بیش اقامت نکرد، چه رعب در سینه متمکن و هراس در صمیم دل ساکن شده بود. هیچ آرام نداشت...
چون سلطان به عراق رسید از اعمال همدان به مَرجِ دولتآباد نزول کرد و روزی چند آنجا بود و قرب بیست هزار از آوارگان دیار و مفلوکان روزگار با وی بودند. ناگاه آواز برخاست و لشکرهای تاتار از جوانب چون دایره بر ایشان محیط شد. سلطان بنفس خود از آن میانه بدرجست. باقی همه علفِ شمشیر شدند. و سلطان به گیلان رفت و از آنجا به کنار بحر قُلزُم (دریای خزر) آمد و بر دیهی از ضیاع آن مقام، مقام کرد. به مسجد حاضر میشد و پنج نماز جماعت میگزارد و جهت وی قرآن میخواندند و او میگریست و نذرها میکرد و با خداوند سبحانه تعالی عهدها تقدیم میداشت که اگر سلامت یابد عدل کند و از اتباع نفس و میل هوا مجتنب و محترز باشد. تا ناگاه تاتار آن دیه را کسب کرد. علیالغفله چون بر دیه هجوم کردند، سلطان در کشتی نشست. کشتی را تیرباران کردند و جمعی در آب رفتند تا مگر سلطان را توانند بازگردانیدن، حقتعالی ایشان را غرق کرد و کشتی رهید. و از بسیاران که در آن کشتی بودند شنیدم که گفتند: ما کشتی میراندیم و سلطان خود رنجور عظیم بود و ذاتالجنب بر وی مستولی شده بود. همیگریست و میگفت: از چندین زمینهای اقالیم که ملک خود گرفتم، امروز دو گز زمین یافت نخواهد شدن که در آن جا گوری بکاوند و این بدن بلادیده را دفن کنند. پس معلوم شد که دنیا دارِ ساکنان دنیا نیست و اعتماد بر آن جز نتیجۀ جهل و اغترار نه. کهنه رباطیست بر دو طرف او دو در نصب کردهاند، چون از یکی درآیند از آن دیگر به در آمدن ضروری بود. یدخل من باب و یخرج من باب. فاعتبروا یا اولی الابصار.
گفتند: آنگه که به جزیره رسید شادیِ تمام بدو راه یافت. تنها و بیچاره و آواره آنجا مانده بود. خیمگکی مختصر جهت وی زده بودند و روز به روز مرض زیاده میشد. و در اهل مازندران جمعی بودند که او را به مأکول مدد میکردند و التماس و آرزوئی که داشت به وی میرسانیدند. یک روز گفت: آرزو دارم که مرا اسبی باشد که گرد بر گرد این خیمه خرامی کند. ملک تاجالدین حسن که از جمله سرهنگان او بود و در زمان جلالالدین به درجۀ ملوک رسید و جلالالدین او را جهت احسان و إنعامی که در حق سلطان کرده بود، بزرگ گردانید، اسبی زرد بدان جزیره فرستاد. و جلالالدین در عهد خود، استرآباد به ملکیت بِوِی داد.
فیالجمله در این هنگام که آخر عمر بود، حال سلطان بدین مرتبه رسید که شنیدی. وقتی دیگر چنان بود که اختیارالدین، امیر آخر بزرگ سلطان، در مرتبهای بود که سی هزار سوار در حکم او بود و او میگفت: اگر خواهم در یکساعت، بی آنکه دیناری زر بخرج کنم، این سی هزار مرد را به شصت هزار رسانم. چه به هر گله اسب که سلطان را در ممالکست بفرستم که از آن گله، چوپانی پیش من آید، در حال سی هزار سوارِ دیگر بر من جمع شود. اکنون مرد عاقل باید که در تفاوت میان این دو حالت نظر کرده، اعتبار کند تا فریفتۀ جهان قدار نشود.
و چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد و هنگام رحلت از این جهان رسید، سهمالحشم شمسالدین محمود و مقربالدین، مهتر مهتران که مُقدّمِ فراشان بود، مباشرت غسل او کردند و چادری که او را در آن گور نهند، دست نداد. شمسالدین محمودِ مذکور، کفن او را بضرورت از پیراهن ساخت و در این جزیره دفن کردند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر