ترس و دموکراسی | شیخ محمد خیابانی
میترسم!
این شرمآگینترین اعترافی است که یک مرد بتواند در پیش وجدان خودش به زبان بیآورد...
«میترسم» اصطلاح و فرمول پستترین درکۀ انخفاض و سقوط قوای معنویۀ یک فرد بشری است.
ترس، بدترین احتراص و شومترین هیجانی است که موجود انسانی میتواند در سرشت خود داشته باشد.
ترس، مرد را از همۀ شئون رجلیت و مزایای فتوت لخت کرده، او را در اسفل مراتب مسکنت با ادنیترین حیوانات، همسنگ و همپایه قرار میدهد.
افراد ترسو، یعنی پیرمردان، زنان و پسران خائف و بیجرأت، طبعاً یک هیئت اجتماعیه، یک جماعت، یک ملت ترسو بار میآوردند.
یک ملت ترسو، بزودی در چنگال یک مستبد ستمگر، گرفتار میآید.
برای گذاردن طوق رقیّت و بندگی بر گردن بردبار یک ملت ترسو، بیدادگران تردست و فرعونهای بیرحم و مروت، با کمال آشنایی پیدا میشوند و با سهولت تمام بر مرام خود نائل میگردند.
ترس، در کمترین درجۀ شئامت و مضرت، مایۀ تکثیر آلام واکدار بوده، در درجات بالاتر یا خود مستقیماً تولید مصائب میکند و یا بشکل یک احتراص مسلولی و زندگانی بر باد ده، تجلی نموده، آسایش و استراحت عادی و معنوی را بکلی از شخص سلب مینماید. قوای فکریه، عقل و ذکاوت مرد را دچار فلج میسازد و قوای جسمانی بفوریت از کار میافتد. در پیکری که مظهر جلوهنمایی یک تندرستی و مصور نمایش یک ذکاوت و فراست انسانی بود، ترس، رنگِ پریده و خونِ افسردۀ یک هیکل جامد، و بیشعوری و بیاختیاری و بیحرکتیِ یک طیف و مغلوبی را پدیدار میگرداند.
آثار ترس در بنیۀ ملتها هم چنین است. آنچه ترس در ابدان افراد بعرصۀ ظهور میآورد، در کتلۀ جماعتها نیز احداث و ایجاد کرده، قواء معنویه و اجتماعیه را نیست و نابود میسازد. یک ملت را که در حد ذات خود، یک قوۀ عظیم مغلوبیتناپذیر است، به یک هیچیِ محض، یک عدم صرف، مبدل میسازد.
ترس بزرگترین دشمنِ تعالی و ترقی و تکامل و تجدد است؛ ترس، خصم بیامان بشریت است. جائی که ترس است، از فضایل و مزایای بشریت چیزی نیست. اگر باید انسان بود، اگر لازم است شرافت انسانیت داشت، نباید ترسید.
«نباید ترسید» بازپسین درجه است که بتوان در آن حیثیت و شرافتی را از عوالم بشریت هنوز نگهداری نمود. ولی نترسیدن کافی نیست. باید جرأت، شجاعت داشت؛ باید پردل بود.
جرأت، یک جرأتِ مسلح با تدبیر و شجاعت، یک شجاعتِ دوربین و دوراندیش، ولی یک جرأت و شجاعتِ فداکار و پر حرارت، برعکس ترس و واهمه، ناجی ملتهاست.
آنچه را که ترس در تخریب اساس ملیت، آزادی و بشریت بکار میبرد، شجاعت، در تشیید و تحکیم، در صیانت و محافظت همان اساسها بکار میاندازد.
دو نوع شجاعت است: یک شجاعت عادی و یک شجاعت معنوی. شجاعت عادی عبارت از استحقار خطر و تهلکه است؛ که عالیترین درجۀ آن را «استحقارِ موت» مینامیم؛ زیرا که موت اعظم خطرات است و هیچ کس، هرگز دو مرتبه معروض آن خطر نخواهد شد. شجاعتِ مادی ملکه است که میتوان اکتساب نمود و بواسطۀ ریاضت و ورزش بر مقدار آن افزود. بواسطۀ ورزش بشجاعت مادی، اعضاء بدن ما، به اعتدال دائمی عادت میگیرند که در مقابل هر خطر کوچکی، از هر مهلکۀ معمولی، دچار اختلال و تزلزل نشوند.
شجاعت معنوی، عبارت از حاکمیت و تسلط مرد است نسبت به احتراصات خود.
کسی که تابع هوا و هوس احتراصات ردیئه و بطور عموم محکوم نفس اماره خویشتن نیست، شجیع و جسوز است.
اغلب اوقات نمیتوان بر قوانین جابرۀ طبیعت غلبه جست. ولی مردان توانا بر نفس خودشان فرمانفرمایی میکنند، زخم میخورند، خونشان میچکد، میمیرند ولی نمیترسند و این گونه مردها شکستناپذیر هستند.
این شجاعت، یک فضیلت است، نتیجۀ یک محاکمۀ منطقی است. اثر عزم و اراده، جلوۀ یک تصمیم اختیاری است.
چون نباید بترسم، نمیخواهم بترسم، و نمیترسم. این است قرار و تصمیم مرد شجیع و در مقابل این تصمیم هیچ قوهای از قوای معلومۀ بشری و طبیعتی، فائق و غالب نیست.
شجاعت معنوی، چنانچه گفتیم، بسته به عزم و تصمیم است و بنابراین «وقت» دارد، ساعتی که این وقت را معین میدارد همانا حس شرافت و عزت نفس ماست. همینکه حرکت شخص، عمل او ترس نامیده خواهد شد، همان وقت است که شجاعت او انفلاق و انفجار نموده، ترس را رد و مضمحل سازد.
ملتهای دلیر باید شجاعت خودشان را در تامین آسایش بشر و ترقی و تکامل دموکراسی بکار وادارند و نترسند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر