«آخرین روزهای محمدعلی شاه در ایران»
نامۀ ملکۀ ایران به شوهرش ظهیرالدوله مکتوب از قصر صاحبقرانیۀ تهران به کرمانشاه.
از کتاب خاطرات و اسناد ظهیرالدوله
... روسها محمدعلی شاه را گول زدند بردند سفارت روس.حالا که بردهاند، پُلِتیکِشان همچو قرار گرفته که حمایت نکنند. به هر جهت بیچاره محمدعلی شاه پشیمان شده که چرا به سفارت رفته. واقعاً هم بد کرد. آبروی سلطنتیِ پنج شش هزار سالۀ ایران را برد. دوست و دشمن میگویند بد کرده است. اما حالا دیگر کار گذشته، چاره ندارد. دو سه روز است صورت اسباب خزانه و جواهرات دولتی و سلطنتی را از محمدعلی شاه میخواهند. یعنی خودشان صورت دادهاند و از آن قرار میخواهند تحویل بگیرند.
دیروز چهار ساعت به غروب مانده، من و فروغالملک رفتیم سفارت روس. آنچه را که به چشم خود از حال شاه کوچولو و آقای نایبالسلطنه و شاه قدیم میبینم، عرض میکنم. چند روز پیش من رفتم کامرانیه، ملکۀ جهان گفت: «شاه میگوید دلم میخواهد ملکۀ ایران را ببینم. چرا نمیآید مرا ببیند؟» فرداش کالسکه خبر کردیم، من و فروغالملک رفتیم سفارت روس. کالسکه تا پای پلۀ عمارت بزرگ رفت. پیاده شدیم. رفتیم در سالن بزرگ. ملکۀ جهان و سرورالدوله و ظلالسلطنه آنجا بودند. احوالپرسی کردیم، نشستیم. شاه معزول در همین عمارت بزرگ مینشیند. از نوکرهای شاه کسی که پیش شاه مانده است، آقای عبدالله خان خواجه و مجلل و یک آبدار و یک قهوهچی است. دیگر همه رفتهاند. هیچ کس نیست. شاه وارد شد. چه شاهی؟ ای بیچاره شاه! چه عرض کنم؟ راستی هر کس ببیند دلش میسوزد. تا چشمش به من افتاد، هر چه کرد خودداری کند، نتوانست. بیاختیار گریه کرد. گفت: «عمه جان! دیدی چه بر سر من آوردهاند». عرض کردم: «هیچ کس به شما کاری نکرد جز خودتان و هنوز هم ولکن معامله نیستید. اقلاً حالا که آمدید سفارت، اینجا دیگر به حرف کسی گوش ندهید. کارتان را از این بدتر نکنید.» بعد نشست روی نیمکت. هر چه اصرار کرد، من روی نیمکت ننشستم. پایین نشستم. شاه هم آمد پایین نشست. گفت:«ملکۀ ایران، به من سرزنش مکن که ترسیدی آمدی سفارت. من نترسیدم. دیدم دیگر سلطنت به درد من نمیخورد. گیرم با اینها صلح کردم، یا زورم رسید تمام مردم را کشتم، باز رعیت ایران و این نوکرهای نمکبحرام مرا دوست نخواهند داشت. من با یک مملکت دشمن چه کنم؟ هر قدر هم با اینها خوب رفتار میکردم، باز همین بود. پس لابُد شدم بیایم سفارت. اگر نیامده بودم سفارت، میریختند سلطنتآباد، مرا میکشتند. ملکه و عیالم را اسیر میکردند. من هم آمدم سفارت که اقلاً جانم آسوده باشد. حالا میخواهم بروم روسیه.» عرض کردم:«در راه امنیت دارید؟» گفت:«بلی. از دم درب سفارت به قدر کفایت قزاق روسی تا انزلی که ما را به کشتی برساند، همراه هستند. میروم پیش امپراتور ببینم چه میشود.» ...
نزدیک غروب مرخص شده از سفارت آمدیم صاحبقرانیه، منزلمان. البته شنیدهاید که حاج شیخ فضل الله مجتهد نوری و میرهاشم و آجودانباشیِ توپخانه و مفاخرالملک و صنیع حضرت (یکی از اشرار صاحب لقب تهران) و چند نفر دیگر را استنطاق کرده، به دار زدند ... دیگر بس است. پر زحمت دادم.
6 رجب 1327
ملکۀ ایران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر